تبليغاتX
دغدغه هایم

دغدغه هایم

می خوام داد بزنم عاشقتم امام رضا (ع)

منو تو آغوشت بگیر خدا ....

منو تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم

آخه تو تنها كسی بودی كه دادی جوابم


منو تو آغوشت بگیر میخوام برات بخونم

روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم


بغلم كن منو بردار ببر ام  دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور


وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود

واسه آرامش نسبی كلی حرفهای دروغ بود


توی دنیا  هر چیزی قیمتی داره،حتی وجدان

اینا روهیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن


وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته

صدای هق هقتو پس كی شنفته


توی آغوش تو دیگه تنها نیستم

هر نفس اسیر دست غمها نیستم


دیگه عاشقانه تراز عاشقانم

واسه موندن دیگه با بها، بهانست


توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ و حرفای زرد اثری نیست


نمی بینی كسی از هراس نونش

جلو حرف نا ثواب بنده زبونش


توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه


بغلم كن منو بردار ببر ام  دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور


توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه


بغلم كن منو بردار ببر ام  دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 15:50  توسط علی رمضانی  | 

می گن بسار سفر باید کرد...

ساعت ۴ بعد از ظهر فردا(دوشنبه ۱۶ خرداد))باید پاویون فرودگاه مهر اباد باشم تا با رییس مجلس  دکتر علی لاریجانی بریم اندونزی و سنگاپور/

خیلی اهل سفر نیستم //درواقع می گم وقتی حتی همه خرده مشکلات هم حل بود باید با عزیزترینت به رویاییی ترین سفر رفت //با خیال راحت و بی دغددغه.....

اما خوب سفر کاریه// و از قبل سفر به فکر سختی ها و گزارش بستن در سفر و حتی کاراهای عقب افتاده ای که بانبودنم در محل کار به وجود میاد هستم...

از همین الان دلم تنگ شده برای خونمون//برای.....

ولی خب یک هفته بیشتر نیست و می دونم مثل برق و باد می گذره...

بر می گردم و این دلتنگی موقتی حل می شه اما بعضی دل تنگی ها انگار باید تا آخر عمر همراهمون باشه....................

بگذریم .....

مهمتر  اینه که یک نفر همیشه مواظب ماست چه در سفر چه //چه در  دلتنگی ها و چه در سختی ها....

می گند خوبه ادم قبل سفر چند خطی بنویسه یادگاری.....

این هم یادگاری من..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 14:33  توسط علی رمضانی  | 

یادمان باشد , شاید همیشه

یادمان باشد شاید همیشه ........
ذره ایی حقیقت پشت هر ُفقط یک شوخی ساده بودّ
کمی کنجکاوی پشت ُهمینطوری پرسیدمُ
قدری احساسات پشت ُبه من چه اصلاُ
مقداری خرد شت ُچه می دانمُ
و اندکی درد پشت ُاشکالی نداره وجود دارد......
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 10:22  توسط علی رمضانی  | 

خدايا........

خدایا... ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است،اما تو اگر مدارا نکنی ما را

خدای دیگر کجاست؟

خدايا...//گاهي احساس مي كنم  قلبم ضربه مغزي  شده است

اما نترس مغزم هنوز تو را یادش هست........

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 14:18  توسط علی رمضانی  | 

ملاصدرا مي گويد....

ملا صدرا مي گويد:

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان  اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود  و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،

و به قدر  آرزوي تو گسترده مي‌شود،   و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، 

 

 و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،  و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... 

   پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. 

 برادر مي‌شود محتاجان برادري را.  

 همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.   

 طفل مي‌شود عقيمان را.  

 اميد مي‌شود نااميدان را.  

  راه مي‌شود گم‌گشتگان را.  

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.  

  شمشير مي‌شود رزمندگان را.  

  عصا مي‌شود پيران را.  

 عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...  

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.  

 به شرط

اعتقاد؛

به شرط پاكي دل؛

 به شرط طهارت روح؛  

به شرط پرهيز از معامله با ابليس. 

 بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!  

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،  

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...   

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!  چنين كنيد

تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

و  بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند 

 و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"  

 مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،  كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 12:30  توسط علی رمضانی  | 

محرم در رگهاي ماست در خون ماست


محرم سلام

محرم مادرانمان ادب و احترام كردن به تو را به ما آموختند

از همان هنگام كه به ما  شير مي دادند 

يادم هست طعم يك شبنم زلال را كه هنوز هم مزه اش زير زبانم هست

اشك هايي كه براي سيد الشهدا روي گونه هايشان بود را مي گويم

وقتي صورت مادر رامي بوسيدم اشك هايش زير لبهاي مي رفت

وهمانجا من هم عاشق شدم در همان خردسالي

عاشق حسين(ع)

عاشق عباس

عاشق علي اكبر

و عاشق اصغر شش ماهه.....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 14:15  توسط علی رمضانی  | 

گاهي هواي دلمان هم مي گيرد چه رسد به هواي شهر

در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــتدرد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست

مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند
احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبه را نیست

فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه
هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت

"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند
ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت

تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است

من فردم و تو زوجي ، این شهر جــــای ما نیست


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 15:58  توسط علی رمضانی  | 

چرا مرگ را فراموش کرده ایم و از آن می ترسیم

امبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: «اَکثِرُوا مِنْ ذِکْرِ الْمَوتِ فَاِنَّهُ یَزْهَدُ فِى الدُّنْیا؛ مرگ را بسیار یاد کنید؛ زیرا یاد مرگ از میل و رغبت به دنیا مى کاهد.»

در این روزگار شب نخوابیدی//استرس فردا و فردا هایت را داری //

بهترین هایت را امکان دارد دیگر صاحبشان نباشی // یا به آن رویا های شیرینت نرسی//

دلت می گیرد // غصه دار می شوی //

کمی صبر کن...

چرا یادت رفته مگر قرار نیست همه همه چیز را روی این زمین بگذاریم و برویم؟

چرا مرگ شیرین را از یاد می بریم؟



چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان، مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟



سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت، سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:36  توسط علی رمضانی  | 

به بهانه دهه کرامت//

می گند دهه کرامت و لی این خاندان از روز اول زندگی ما تا ابد نظر لطف و کرامت به دوستدارانشون  دارند..

با نام رضا به سینه‌ها گل بزنید, با اشک به بارگاه او پل بزنید, فرمود که هر زمان گرفتار شدید, بردامن ما دست

ای راهب کلیسا کمتر بزن به نا قوس

                                        خاموش کن صدا را نقاره می زند توس

    آیامسیح ایران کم داده مرده را جان؟

                                        بردار جان  خود را  با ما بیا به پابوس

    آنجا که خادمینش از روی زائرینش

                                         گرد  سفر بگیرند  با بال ناز طاووس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 11:24  توسط علی رمضانی  | 

من , تو , او

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا


من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت


معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت


من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد


سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده


من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت
 

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!


چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند


زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد


من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!


من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم


اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 10:22  توسط علی رمضانی  |